|
شکلات تلخ |
|
|
سلام
کلی خوش گذشت این چند روز.از جمعه عصر رفتم پیش برکه جونم که خونه ی عمه ش بود تا همین
چند ساعت پیش که بالاخره رسیدم خونه!
پریشب مهربون زنگ زد بهم...اول ریجکتش کردم .بعد اس ام اس زد که میخواستم خداحافظی کنم .من
دارم میرم!
زنگ زدم بهش.ساعت ۳ صبح پروازش بود.گفت چه جالب که باهام به هم زدی چون بهت چیزی نگفته
بودم و از چند ماه قبل از اینکه به هم بزنی دنبال کارام بودم و اگه به هم نمی زدی امشب بهت زنگ
میزدم و میگفتم که دارم میرم!
یه جوری شدم....براش آرزوی موفقیت کردم.از ته دلم ولی...بعد فکر کردم که این همه مدت و دروغ؟!به
کسی که دوسش داشتی...پس اون حس بدی که تو دلم بود به خاطر این پنهان کاریش بود؟؟؟؟؟
بگذریم...همه و همه ی این اتفاقا تجربه ست همین!
مهم حس خوبیه که الآن دارم.الان بغلم یه خرگوش خوشمل و مامانی خوابیده و سرشو چسبونده به پام و من هی نازش می
کنم.اسمش جنیفره!حتما حدث میزنین ممکنه به خاطر چی اسمشو گذاشته باشن جنیفر دیگه!
این خرگوشه مال یه آقا پسل مهربون و گله که فعلا گذاشته پیش من بمونه.این آقا پسله
همونه که تو چند تا پست قبل نوشته بودم که کلی براش قاطی کرده بودم و اینا...
ولی خیلی پسله خوبیه...خیلی ...شفافه!و نمی دونم چرا این برکه اینقدر دوسش داره؟!رسما دیگه
طرف حرفاشو میره یه برکه میزنه،هر چی از من گله داره میره به اون میگه!هی ی ی ی ی
برکه هم هی منو دعوا می کنه
نمیدونم این جنیفره چرا هی داره با انگیزه ی فراوان دستمو لیس می زنه!ولم نمیکنه یه ریز میلیسه!
من هی تایپ می کنم اونم هی میلیسه!
دفعه ی بعد حتما ازش عکس میزارم
فعلا
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:29 توسط نیلوفر |
امتحانام تموم شد
امتحان آخریمم به لطف استاد و کمک بچه ها خوب دادم!
از روزی که امتحانام تموم شده همش یا با برکه بیرونم یا داریم تلفنی صحبت می کنیم.دیروز هم که از
صبح تا شب با هم بودیم و کلی خوش گذشت...ولی عصرش حال برکه جونم خیلی بد شد و مجبور
شدیم دربست بگیریم و برسونیمش خونه ی عمه ش
هنوز منتظرم....شاید یه معجزه باشه ولی مطمئنم دیر یا زود اتفاق میفته...و وقتی بهش فکرمی کنم
حس خیلی خوبی پیدا می کنم
برا برکه جونم میخواد یه اتفاق خوب بیفته...یعنی امیدوارم قبول کنه که...واااای چقدر خوب میشه
وای خوشحالم.با وجود خیلی از اتفاقا بازم خوشحالم...
فعلا
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:53 توسط نیلوفر |
...
بالاخره از اون بحران کذایی اومدم بیرون.دیگه خسته شدم از بس به خودم گیر دادم!
غرغرو کامپیوتر خریده بود ولی خونه ی مادربزرگم بود،از وقتی شبا برمیگرده خونه کامپیوترم با خودش
آورده،در نتیجه من کامپیوتر قبلی رو آوردم تو اتاق خودم،هیچی بیشتر از اینکه دیگه میتونم تو اتاق خودم
موزیک گوش کنم خوشحالم نکرده!
دیشب با پیشی و غرغرو رفتیم تولد.یه پارتی تو یکی از این ویلاها تو مهرشهر.از موقعی که با مهربون دوست شدم دیگه دور اینجور مهمونی ها رو خط کشیدم که البته بعدا به این نتیجه رسیدم که چه کار مسخره ای کردم و به هیچ کس هیچ ربطی نداشت!ولی خودم زیاد راحت نبودم،رقص نور با آهنگای raveواقعا میرفت رو مخم!از اون اول تا آخر مهمونی هم برکه مثه این دوست پسرا هی اس ام اس میداد و میگفت:خب!آلان چه خبره؟ دوباره ۵ دقیقه بعد:نیلو رقصیدی؟با کی رقصیدی؟ بعدش چی شد؟دوباره چند دقیقه بعد:خب !الآن چه خبره؟اوضاع چه جوریه؟دوباره ۵ دقیقه بعد:نیلو اگه کسی اومد جلو اصلا بهش محل ندیا تو دیگه مجرد نیستیا!جالب اینجاست که بیشتر از اینکه اون اس ام اس بده برکه بهم اس ام اس میداد!موندم الآن کدومشون واقعا دوست پسرم هستن آیا!؟
(الان خیلی کنجکاو شدین نه؟؟
خب فعلا چیزی نمی گم تا خودم مطمئن بشم!این اطمینان پیدا کردن هام خودمو کشته!
)
تنها کسی رو که میشد درست و حسابی دید، dj بود که اونم چون دم رقص نورا بود بیشتر از بقیه قیافه ش دیده می شد!به پیشی گفتم:وای قیافه djچقده بانمکه!همون موقع یارو از پشت دستگاش اومد وسط سالن و من به سرعت حرفمو پس گرفتم!نمیدونم چرا تا موقعی که اون پشت بود خوب بود!
کلا نتیجه گرفتم که کار خوبی کردم دور اینجور مهمونی ها رو خط کشیدم واقعا!
بعد از مهمونی هم این غرغرو و دوستاشون مثه بچه آدم نرفتن خونه هاشون که!رفتیم خونه ی یکی از دوستای غرغرو و زنش و اینا ساعت ۲ بعد از نصفه شب تازه نشستن سریالlost دیدن!منم دیگه طاقت نیاوردمو رفتم تو اتاق خوابشون ولو شدم!صبحم با اجازتون ساعت ۱۲ صبحانه خوردیم!و ۲ تازه رسیدیم خونه و خب مسلما از آلبالو پلوی خوشمزه ی مامان نمیشد گذشت !برا همین اونم خوردیم و من الان رسما در حال ترکیدن میباشم!
۱شنبه هم ژوژمان مبانی دارم و نصف کارامو انجام ندادم!
برکه الان سر جلسه کنکوره.براش دعا کنین خیلی نگرانشم،امسالم قبل کنکورش یه فشار عصبی زیاد بهش اومده،امیدوارم همه چی براش خوب باشه...خدایا خودت کمکش کن.
فعلا
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:51 توسط نیلوفر |
امتحانی که ۲۰۰ صفحه بود و هیچی نخونده بودم به طرز شگفت آوری خوب دادم!
امروزم ژوژمان طراحیم بود.احساس میکردم از این یکی دیگه حتما یه نمره ی بد می گیرم چون ۵ تا غیبت داشتم و یه بار وسطای ترم بعد ۳ تا غیبت پشت سر هم هیچی کار براش نبردم!
وقتی اومدم تو کارگاه دیدم به به کارای همه تووووپ،بعضی ها همه کاراشونو پاسپارتو هم کرده بودن!خلاصه با اعتماد به نفس زیااااد کارامو چسبوندم به دیفال!
اومد کارامو نگاه کرد و با لبخندی زیبا برام تو لیستش ۱۸.۵ گذاشت
از ترم دیگه میخوام بترکونم.آخه حیفه...این رشته ایه که دو سال براش زحمت کشیدم و واقعا بهش علاقه دارم.میخوام ازش لذت ببرم.
این ترم واقعا نشد!نه خلاقیت برام مونده بود نه حس درس خوندن....ذهنم قفل کرده بود .
کاش میشد مغزو مثه دندون شست!خیلی خوب میشداااا
فکر کن هرشب موقع خواب مغرتو در میاوردی و سر صبر فکرایی رو که نمیخواستی تو مغزت بمونن از مغزت میشستی و بعد مغزتو دوباره میزاشتی سر جاش! واایی....
راستی روز زن مبارررررک
امروز دم در ورودی یه میز گذاشته بودن و به هر کی وارد میشد یه شاخه گل و شیرینی میدادن!خلاصه کلی مارو تحویل گرفته بودن![]()
وااااای دارم یه آهنگ مزخرف گوش میدم:اس ام اس میزنم جواب نمیدی ،بگو کلک واسم چه خوابی دیدی!حالا ناقلا شدی مارو میپیچونی!شیطون شدی بی من میری تجریش!تو خوشگلی نازی دمت گرم!
ای باااااباااا رسما موزیک تو ایران داره به فنا میره!
دلم آرامش میخواد....یه ارامش واقعی....
برکه رسما داره خودشو میکشه که منو جمع کنه!
برکه جان خدا قوت!به حق ۵ تن آل عبا(اینو از مامان بزرگم یاد گرفتما!)یک در دنیا و ۱۰۰ در آخرت نصیبت بشه و با اهل بیت محشون!محشور!مشهور !خلاصه همون!بشی!
دیروز بهم میگه:ببین تو الان عصبانی هستی چون هر وقت آرومی میگی سلام عزیزم یا کجایی عزیزم ولی وقتی قاطی هستی میگی کجایی عییییزم!(ز)شو جا میندازی!
من:![]()
خلاصه فکر کنم برکه آخر سر از دست من به کمال برسه!
مشکل من اینه که وقتی عصبی هستم یا خیلی نشون میدم یا به شدت سعی در پنهان کردنش دارم و به شکل ناشیانه ای خودمو خوشحال نشون میدم و الکی میخندم!![]()
بگذریم...
اصلا این حرفا رو ولش کن اینو ببینین!

نه تروخدااااااا خوشمل نیسسسسست؟
سریالی که این توشه اسمشnoorولی برکه میگه اسمش یه چیز دیگه ست.فکر کنین این سریال ترکیه ایه و تو کانال mbc4با دوبله ی عربی نشونش میدن!!!!!من در هر دو صورت هیچی از فیلم نمیفهمم ولی میشینم از اول تا آخرشو با این حالت
نگا میکنم!بابامم معمولا این جور موقع ها منو با تعجب نگا میکنه و بعد میره تو اتاق و تلویزیون خودشو روشن میکنه!
خب خوشگله دیگه!به به!میگن از هر آدم ۵ تا تو دنیا هست یعنی میشه مثه این تو ایران باشه بعد از منم خوشش بیاد!هاااااااان؟
خوش باشین
فعلا
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:18 توسط نیلوفر |
...
یکی به من بگه برو درس بخون خب!
نمیدونم الان که چی دارم اینجا رو آپ می کنم!خونه ی برکه اینا بودم،رو تختش بغل هم ولو شده بودیم و داشتیم حرف می زدیم یهو یکی از دوستای دانشگام اس ام اس زد که:وای من هیچی از این جزوه هه نمیفهمم چقدر مزخرفه!
یه دفعه من یادم افتاد که ای دل غافل من فردا امتحان دارم!به قدری حواسم پرت شده بود که یادم رفت!فردا ۸ صبح، نزدیک ۲۰۰ صفحه آشنایی با لباسهای سنتی امتحان دارم و هیچی نخوندم!به به!!!
نمی دونم چرا حال ندارم درس بخونم خب!یکی بیاد منو جمع کننننننننه![]()
امروز با یکی حرف زدم....ار ته دلم براش خوشحال شدم ولی...دلمو شکوند....اشکال نداره...از ذوقش بود...خوشحال بود...منم براش خوشحالم!![]()
خدایا شکرت
فعلا
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:55 توسط نیلوفر |
آمدن آدم جدید در زندگیم تا اطلاع ثانوی تعطیل!!!!!!
میام مینویسم.کلی نوشتم همش پرید![]()
فعلا
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:43 توسط نیلوفر |
...
دیروز اولین امتحانمو دادم.بخیر گذشت! فکر میکردم میفتم.چون گذاشته بودم برا روز آخر و از صبحش که شروع کردم درس بخونم میشد تا شب تموم کنم ولی دوباره یه مسایلی پیش اومد که نیلوفر کلی عصبانی شد و این عصبانیت تا عصر ادامه داشت و مجبور شد طرفای عصر با توپ پپپپررررررر از خونه بزنه بیرون!و یک آقایی رو کلی دعوا کنه!و بعدش از نصفه هاش دیگه دلش نیاد دعواش کنه و آخراش دلش بسوزه ودیگه عصبانیتش بخوابه و نتونه بقیه ی فکراشو عملی کنه(حیلی خرم!) و مجبور بشه فقط بگه :اووووووف نمی دونم ...نمیدونم بعدم با سرعت زیاد تا خونه رو بدوه!!!(چند سال بود تو خیابون ندویده بودم!) تقصیر خودمه! ها ها ها(الان شما با یه نیلوفر کاملا دیوانه طرف هستین!) ولی خدا رو شکر اون روز کذایی بخیر گذشت و نمرد! وای مغزم به شدت eror میده! sos sos sos sos! نبود؟ اوووووف! فعلا! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:29 توسط نیلوفر |
وای...
خدایا ممنونم
آرومم
تا امروز عصر که برکه بهم خبر داد که ازش خبر داره و زنده ست تپش قلب داشتم و هرچی میخواستم فکر نکنم نمیشد!نمیتونستم خودمو ببخشم،همش به این فکر میکردم که انگار همه چی دست به دست هم داد که اینجوری بشه،انگار یه نیروی خارجی همه چیو در عرض ۵ دقیقه خراب کرد.وای...خدایا شکرت،قول میدم جبران کنم،قول میدم دیگه این کارو با کسی نکنم،قول میدم خودمو جمع و جور کنم که دیگه به کسی آسیب نرسونم.وای خدایا صد هزار مرتبه شکرت که دعاهامو مستجاب کردی...
خدایا یه کاری کن که فکر نکنه همه ی آدما بدن،خدایا آرومش کن
اگر منو نبخشید هم برام مهم نیست،مهم اینه که دوباره همه چی براش درست بشه
ممنونم
ببخشید دوست جونا من فعلا یه کم قاطی پاتیم ،پستام اینجوری میشه...قول میدم زود زود حالم خوب بشه و بیام و بشم همون نیلوفر شاد و خوشحال قبلی
فعلا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 22:16 توسط نیلوفر |
...
کاش خدا منو ببخشه...
ازش خواستم بعد یه مدت زیاد ازش خواستم
بعد مدتها فکر کردم شاید خدا واقعا وجود داره...
کاری که با یه آدم کردم کمتر از کشتنش نبود...
خدایا به خودت میسپارمش اگر منو نمی بخشی حداقل اونو نگه دار...
خدایا منو ببخش
دعا کنین برام
تروخداااا دعا کنین برام
دعا کنین نیلوفر دوباره نیلوفر بشه...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 15:57 توسط نیلوفر |
می دونم میدونم!
ببخشید!
کلاسام دوشنبه تموم شد.این ترم اصلا اونجوری که میخواستم نشد.
به خاطر یه سری مسایل(غیر از قضیه ی من و مهربون!)اصلا نمی تونم تمرکز کنم.الان خوبم،ولی خل شده بودم حسابی!همشم تقصیر خودمه ها!اینقدر که عجولم و تو همه ی تصمیم گیریام تو زندگیم عجله می کنم.موقع طرح زدن اصلا هیچی نمیاد تو ذهنم،موقع طراحی نمیتونم عین آدم خط بکشم انگار دستم خشکه خشکه!اجراهام با راپید که خیلی خنده داره،همه ی خطام رو ویبره ست!وقتی داشتم کارامو به داداش مهربونه نشون میدادم(آخه ایشون باید همیشه تایید کنن
)همینجوری با سکوت همه رو نگا کرد و هیچی نگفت(فکر کنم دلش نیومد!)بعد گفت:اعصاب نداریا!
من:دقیقا!
مهربونه:خوبه!
...
بازم اینجا جا داره از برکه جون نهایت تشکر رو به جا بیارم چون اگه ایشون نبودن من الان به ف... یعنی به فنا رفته بودم!!!
...
به زودی شخص جدیدی که وارد زندگیم شده رو اینجا معرفی می کنم!بزارین خودم مطمئن بشم که میخوام باشه یا نه بعدش میام اینجا هم اعلام میکنم!
...
دلم یه مسافرت حسابی می خواد.
امروز مامان گفت:ببینم می تونم دو روز مرخصی بگیرم خودمو خودت بریم شمال ویلای داییت اینا.
من:وااااای مامان یعنی میششششه؟؟؟
دلم بوی بارون می خواد،بوی دریا،بوی برگای درختا،دلم رنگ سبز ناب میخواد...
...
در عرض دو ساعت ۱۰۰ هزار تومن پول ناقابل را تمام کردیم!با داداش مهربونه،به زور بردمش خرید!بیچاره کلی کار داشت ولی هیچ وقت بهم نمیتونه بگه نه! کیف داد.خیلی وقت بود حرصش نداده بودم.ها ها ها(با اکو بخونین!
)
یه کیف خریدم که به شدت دوسش میدارم و یه سری چیز میز های دیگه.
...
شاید مرداد ماه با برکه اینا برم مسافرت.آخ جون.البته از اونجایی که مامانای دوتاییمون خرداد ماه به دنیا اومدن و یه کم همچین نمیشه رو حرفشون حساب کرد،ما تصمیم گرفتیم همینجوری خوشحال باشیم ولی دلمونو صابون نزنیم تا موقعی که برسیم اونجا و باورمون بشه که مامان من واقعا اجازه داده!
فعلا
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 23:15 توسط نیلوفر |
امروز روز تولدمه
امروز وارد سومین دهه ی زندگیم میشم
میگن بیست تا سی سالگی خیلی مهمه
خدا قبلش که دو تا شوک گنده داد بهم!بعدشو خودش بخیر کنه!
احساس میکنم از نظر عقلی یه دفعه ۵ سال بزرگتر شدم!
خدا امروز بهم بارون هدیه داد...
مرسی خدا جون

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:53 توسط نیلوفر |
...
من حالم خوبه بابا!این برکه منو مرد!یعنی کشت!هی میگه بیا بنویس خوبی
دیروز اومدم یه پست مفصل در مورد سفر ابیانه که با بچه های دانشگاه رفته بودیم نوشتم ولی همش پرید!منم از حرصم دوباره ننوشتم دیگه!
بهترم!این سفر واقعا لازمم بود.
قربون برکه جونم برم که اگه کمکا و حرفاش نبود الان وضعم خییییلی وخیم بود،خیلی دوست دارم دوست جوووووووونی![]()
نظرم خیلی در مورد همه چیز یهویی تغییر کرده.نمی دونم چرا هم خوبه هم یه کم بده
نمیدونم...
کارای دانشگاه که اووووووف نگوووو بیچاره میشم این ترم
اتاقمم نمیشه توش راه رفت اینقدر همه چیز کف زمینه!شبا کلی چیز از رو تختم میریزم پایین که بتونم روش بخوابم!![]()
خلاصه نیلوفر هپلی شده زیااااد
خوب میشم....
فعلا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:23 توسط نیلوفر |
...
من مردم،نیلو دیگه نیست!میبینی؟؟؟ از خودم بدم میااااااد از خودم بدم میااااااااااد بدم میاد
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:12 توسط نیلوفر |
...
-ولم میکنی...میدونم
-نه نیلوفر به خدا دوست دارم،به جون خودم ولت نمیکنم،من میخوام ما تا آخرش با هم باشیم،الانم که اومدم اینجا همش به فکرتم،میخوای اصلا همین امروز با هم قرار بزاریم؟اصلا صبر کن من الان میرم کاغذ میارم،صبر کن یه دقه
-ااا مهربون؟کجا میری!؟
-امروز ۱۶ شهریور ۸۴...
-مهربون؟!!!
-من(...)(....)قول میدم که تا آخر عمرم با نیلوفر بمونم،وقتی اومدم تهران میارمش ،به خدا نوشتم،الان پیشمه
-![]()
مهربون...یعنی میمونیم؟
-آره...اگه بخوایم همه چی درست میشه
......
الان نه من حسی دارم نه تو....
فقط خاطره ها مونده...
خاطره ها بعضی موقع ها چشمامو خیس میکنه...
فقط خاطره های کوفتی قشنگ که با وجود اینکه بعضیاش ضد حال بودن ولی ...
یادته یه موقع ها یه چیزایی میگفتی چشمام از تعجب چهار تا میشد؟کم کم یاد گرفتم عادت کنم....یادته از بعضی شوخیات بدم میومد؟کم کم یاد گرفتم عادت کنم...
الان تو نیستی و من هنوز عادت دارم و یادم نیست به چه چیزایی عادت نداشتم...
یعنی بعد از من کی وقتی ته ریش میزاری قربون صدقت میره؟
کی وقتی بلند میخندی تو دلش قند آب میشه؟
کی وقتی میگی عشششق من از خوشحالی پشت تلفن گریه ش میگیره و بی صدا اشک میریزه...
کاشکی یکی از همونا که میگی بتونه اونجور که میخوای دوست داشته باشه
چه خوب که تمومش کردیم
چقدر خوووب
هر کی فهمید خوشحال شد،دیدی؟چقدر همه ناراحت بودن و ما نمیدونستیم!نه...به روی خودمون نمیاوردیم
برکه گفت تا وقتی بخوام یه جوری رفتار کنم که انگار نبودی و هیچ اتفاقی نیفتاده هر روز بدتر میشه
گوش نکردم...هر روز و هر روز بدتر شد،تا یه روز خونشون بودم اهنگ من اگه نباشم...رو گذاشت،یاد اون
روز افتادم که تازه این آهنگ اومده بود تو همشو برام اس ام اس کردی
یه دفعه به خودم اومدم و دیدم دارم زار میزنم،اینقدر که نفسم بالا نمیومد،گریه کردم،گریه کردم...
بعد برکه گفت زنگ بزنم بهت...وقتی باهات حرف زدم آروم شدم.گوشیو که قطع کردم یادم افتاد چرا تصمیم
گرفتیم تمومش کنیم...حالم بهتر شد.دیگه از اون روز به بعد نمی ترسم به خاطره هامون فکر کنم.
اشکام...اشکام دونه دونه دونه دونه دونه
ریختن روی گونه م فکر کردی بارونه...
بی تو...بی تو میمیرم میمیرم میمیرم میمیرم
بی تو من آروم نمیگیرم...
...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:49 توسط نیلوفر |
...
دیروز بعد مددددتها با مامان رفتم آرایشگاه
به آرایشگر گفتم: موهامو یه کاری بکنین دیگه!
آرایشگر با یه قیافه ی متعجب گفت:خب بشین اینجا این مجله ها رو نگا کن از روش یه مدل انتخاب کن!
من:نه...مهم نیست فقط یه کاریش بکن !موهام وقتی میاد تو صورتم یه چشمم معلوم نیست هیچی
نمیبینم! وقتی هم میدم بالا از چشمام بدم میاد!
آرایشگر:![]()
خوبی شما؟چشمات به این درشتی...بدت میاد!؟!؟!؟!
من:
آره...بدم میاد!
اینجوری شد که موهام الآن تیکه تیکه ست،همونجوری که قبل بود منتها دیگه چشمام همه جا رو
میبینه!
موقعی که میخواست ابروهامو برداره گفتم:ببین یه کاری کن تغییر کنه!گوشه شو بده باااااالاااااااا
-گوشه ش!؟گوشه ش که خودش بالا هست!
-نه بالاتر!میخوام مثل همیشه نباشه!زشتم شد مهم نیست!
ـ
بیچاره ابروهات!من نمیزارم اینجوری کنی،حیفه،دیگه مثه قبل نمیشه ها!یه کم نازکش میکنم برات
راضی بشی!!!!
۳۰ تا طراحی عقب افتاده دارم،هنوز هیچی نکشیدم،هیچ کدوم از کارام هنوز برا ژوژمان تایید نشده!یه
دونه عکس درست حسابی تا حالا نتونستم چاپ کنم دیگه تاییدش بماند!
دیروز با وجود این همه کار نشستم فیلم before sunrise رو دیدم و هی ناخنامو خوردم الکی!نه فیلم
استرسی بود،نه من حالم بد بود،فقط نمیدونم چرا آخر فیلم ناخن نداشتم!؟!
زندگیم از روتین همیشگی خارج شده، همه چی یه کم پیچیده شده ،ولی خوب میشم،نگران نباشین
دوست جونا.
پوچ جان تو هم نظر بزاری ناراحت نمی شم،راحت باش.![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:23 توسط نیلوفر |
...
چقدر سخته خودم بودن!
۲ساله خودم نبودم و الان سخته بفهمم نیلوفر کیه!
نمیدونم چی می خوام
نمیدونم از چی خوشم میاد
نمی دونم چی گفتنش درسته یا غلط
نمیدونم وقتی میخوام لباس بخرم باید چه رنگی بخرم!
نمی دونم جلو آینه چه جوری لبخند بزنم
باورش سخته...ولی الان که یک نفرم تازه فهمیدم که کلا عوض شده بودم...
یه چیزایی یادمه...
از اون موقع ها
چقدر احمقم
چقدر گنگم
چتریامو بردم از جلو چشمام کنار...
the crranberies گوش دادم
و بعد مدتها بدون عذاب وجدان بی دلیل مسخره ی همیشگیم لذت بردم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:10 توسط نیلوفر |
...
الان دیگه باورم میشه که...بعد یه سال و چند ماه...تموم شد!
دوستی من و مهربون تموم شد
به همین راحتی!
به کوتاهی همین جمله!
با استارت من و توافق طرفین!
الآن دیگه گریه نمی کنم،دیگه بخوام هم اشکام نمی آد
آره...ما به درد هم نمی خوردیم
من بودم و مهربون بود و یه دنیا تفاوت...
من بودم و مهربون بود و یه دنیا دوست داشتن
خاطره های خیلی قشنگی داشتیم
حس های خوبی رو تجربه کردیم،دوسش داشتم،خیلی...
حالا هر کی داره میره به راه خودش...دو تا راه جدای جدا...
حس عجیبی دارم...احساس میکنم خالیم... مثل حسی که بعد یه تب شدید به آدم دست میده
ما بزرگ شدیم و تغییر کردیم،هنوز آماده نبودیم برا عهد بستن
دلم برا صداش تنگ میشه...برا بوی تنش...برا گرمای بدنش...برا دستاش...
ولی نمیخوام غمگین بمونم
همه چی دوباره برمیگرده به حالت عادی
نیلوفر هیچ وقت نتونسته یه مدت زیاد غمگین بمونه
فعلا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:26 توسط نیلوفر |
...
امسال هم اصلا حس عید نداشتم.نمیدونم چرا ولی الان فکر کنم ۳ ساله که نزدیک عید غمگین می شم،بهانه می گیرم،مهربون هم که با خانواده ش از یکم رفتن بجنورد،اینجوری دیگه غمم کامل شد!از بیستم اسفند تا حالا ندیدمش،ولی قبل از اینکه بره به خودم گفتم نیلوفر غلط می کنی اگه به روی خودت بیاریا،دختر خوبی میشی و یه کاری می کنی بهش خوش بگذره.اینجوری شد که تبدیل شدم به نیلوفری که وقتی مهربون بهش زنگ میزنه میگه:وااااای سلاااااااااام عزیزمممممممم،خوبیییی،خوش میگذره،قربونت بشم مواظب خودت باش و خوش بگذرون و بعد خدافظی تا۱۰ثانیه به دیوار جلو چشمم خیره میشدم و بستگی به موقعیت داشت که بتونم جلو بغضمو بگیرم یا نه...بعد یه چند روز از عید که گذشت سعی کردم که بعد اون چند ثانیه چند تا نفس عمیق بکشم و عین بچه ننه ها نشینم به گریه کردن!بگذریم...
امسال هم مثل هرسال بعد از سال تحویل و بعد از اینکه دعا کردیم ،بابا برامون فال حافظ گرفت و ...یادم نیست شعرش چی بود،ولی هر چی بود خوب بود و روحیم خیلی خوب شد،خوشحالم،احساس می کنم امسال سال خوبیه برام،پر از اتفاقای قشنگ.البته همیشه به خودم بستگی داشته تا زندگی رو قشنگ ببینم با نه،یه جایی قبلنا خوندم که وقتی فکر میکنی همه ی آدمای دوروبرت تغییر کردن ،مطمئن باش این خودتی که داری دنیا رو یه جور دیگه میبینی و تغییر کردی.
مامان بیچاره م از قبل از عید یه سرما خوردگی وحشتناک گرفت و تا الانم کامل خوب نشده،منم برای اینکه از بیکاری در ایام عید در برم ،رفتم یه پارچه خریدم و خیاطی کردم و یه مانتوی خوشمل دوختم،البته تو مجله ی بوردا این مدل بیچاره پیرهن بود ها،ولی خب آستیناشو که بلند کردم تبدیل به مانتو شد!
دیشب داشتم به این فکر میکردم که چقدر بعد این دو سال من و مهربون رفتارامون تعدیل شده،من دیگه ننر بازیا و دیوونه بازیای گذشتمو تکرار نمی کنم(یعنی کمتر تکرار میکنم!
) و مهربونم تا بی دلیل جوش میاره خودش فوری متوجه میشه و قضیه رو درست میکنه،حالا که هر روز دارم وابسته تر و وابسته تر میشم،ترسامم داره بیشتر میشه،البته بی دلیله...ولی هست و کاریش نمیتونم بکنم!
الان بوی یاسای شب بوی تو حیاطمون پیچیده تو اتاق و من حس خیلی خوبی دارم....آرومم
دلم تنگه![]()
فعلا
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 16:40 توسط نیلوفر |
... دوباره اومدم خونه و دارم مینویسم. نمیدونم چی بگم!یادم رفته چه جوری می نوشتم خیلی زود با بچه ها صمیمی شدم،فکر کنم خاصیت بچه های هنر اینه،اینقدر با هم راحت و صمیمی هستیم که انگار ۱۰۰ ساله همدیگرو میشناسیم.عاشق واحدایی شدم که برداشتم،سر کلاس طراحی که هرکاری دوست داریم می کنیم ،یکی هم موبایلشو میزاره رو میزی که مدل روشه و کلاس پر میشه از صدای آهنگای جورواجور و ملایم(به قول استادمون مجاز!) یه mp4 خیلی خوشگل از مهربون به عنوان کادوی تولدم (البته ۲ ماه زودتر!!!)گرفتم،که واقعا بهترین کادویی بود که میتونست بهم بده، چون mp3پلیر قبلیم دیگه اینقدر ازش استفاده کرده بودم که خراب شده بود. از صبح که از خواب بلند میشم باید یه چیزی تو گوشم وز وز کنه،هر آهنگی باشه... فقط باشه!اینجوری هم تو دنیای خودم میمونم و شلوغی خیابونا اذیتم نمیکنه،هم از شر تیکه های زیبا و پر از خلاقیت بعضی از آقایون محترم شهر در امانم!البته بعضی هاشونم میبینن هدفون تو گوشمه دیگه چیزی نمیگن چون نمیشنوم و فایده نداره!تازه فیلم و عکس هم می گیره !تازشم خونه هم تمیز می کنه و ظرفا رو هم برات می شوره!عربی هم میرقصه !فککککر کککککن!!!! موقع گرفتن کادو نمیدونستم چیکار کنم!؟فکر کنین نشسته بودیم تو پارک!خب معمولا آدم که یه کادویی میگیره طرفو یه بوس و بغلی میکنه و ازش تشکر میکنه!ولی خب وسط پارک دانشجو و این کارها؟!اوا زشته خب!برادرا و خواهرای ارشاد چی میگفتن خب؟!برا همین فقط تونستم با شوق مهربونو نگا کنم و بگم ممنون عزیزم!!! عید داره میاد و من غمگینم،اصلا از عید خوشم نمیاد،نه اینکه از سال جدید و تغییر و تحول خوشم نیاد ها،از اون چند روز تعطیلی بدم میاد که انگار دنیا میره رو دگمه ی پاز!و همه چیزو یه جور رخوت میگیره و حوصلم سر میره،حتی اگه برم مسافرت! دلم برا مامان و بابا تنگ میشه،ولی کیف میده وقتی بعد ۴روز میرسم خونه و محکم بغلشون می کنم!بیچاره اونایی که از شهرستان میان اینجا درس میخونن کم کم حساب خرجو برجم داره میاد دستم و دیگه هی ولخرجی نمی کنم،اگه میخواستم به همون روال قبلی ادامه بدم ،دهم ماه هیچی دیگه پول برام نمی مونه فعلا
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:45 توسط نیلوفر |
...
- از شنبه تا ۴شنبه خونه نیستم و پیش مادر بزرگ جونه هستم تا صبح ها دیر نرسم سر کلاس،عاشق پیاده روی از دم خونه مادر بزرگ جون تا خط اتوبوس هستم،یه کوچه پر از خونه های قدیمی و درختای بلند و قشنگ همراه با آهنگای sacred garden که توی گوشم زمزمه می کنه. - عاشق فضای دانشگاه هستم که اونم خیلی سرسبز و دنجه و پر از گربه های ملوس! ـ روز اول مهربون بهم زنگ زد و کلی سر به سرم گذاشت و پرسید:خوب حالا دوستم پیدا کردی؟منم گفتم آره،گفت:آفرین دختر خوب،چند تا دوست پیدا کردی؟منم مث این بچه کلاس اولیا خودمو لوس کردم و ذوق کردم -بهترتر از همه اینه که عشقمو میتونم دو روز پشت سر هم ببینم و دیگه مجبور نیستم به بابا جان دروغ بگم برای اینکه از خونه بیام بیرون و تا هر وقت دلم بخواد میتونم با مهربون جونم باشم. همه چی خوب و آرومه فعلا
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 23:22 توسط نیلوفر |
...
پشیمون نیستم که رفتم هنر،بالاخره رشته ای بود که به خاطرش کلی زحمت کشیده بودم و طراحی لباسو واقعا دوست دارم!به قول جوجوfashion disigner!(البته با لحن کشدار بخونین
)فضای دانشگاهمون رو هم دوست دارم،حالا پسر نداره که نداره!بهتر!حتما یه دانشگاه باید پسر داشته باشه تا بشه دانشگاه؟! نزدیک مهربونم و بیشتر میتونم باهاش باشم و همین کافیه و خیلی خیلی خوچحالم
دیگه اینکه تهرانه و هم نزدیک خونه خالم هستم هم مادربزرگم و هر وقت دلم بخواد میرم اونجا.هم اینکه دولتیه و مامانم کمتر گناه داره اینجوری!تو دانشگامون مخصوصا ساختمون هنرش همه پروانه ایین!با لبخند باهات حرف میزنن همش،دلت میخواد بری ماچشون کنی![]()
...
شنبه بعد از اینکه کارای ثبت ناممو انجام دادم مهربون اومد دنبالم،داشتیم راه میرفتیم یه دفعه گفت:نیلو از این به بعد دیگه تیریپت هنری میشه و باید تیپ هنری بزنی و ...
من:
پس من تاحالا تیپم چه جوری بود؟!یعنی تیپم بد بود!؟آیا؟داری به من حرف بد میزنی؟من خودمو میکشم،من دیگه نمیتونم این زندگی رو تحمل کنم!(البته سه تا جمله آخری رو رو تو دلم گفتما!)
دیگه رفتیم کل پاساژای ونک رو زیر رو کردیم و من کلی غر زدم که این داداش مهربونه منو مجبور کرد این کفشمو بخرم من یه چیز دیگه میخواستم و و بعد به این نتیجه رسیدم که دیگه با مهربون خودم برم خرید،آخه سلیقشو خیلی قبول دارم،یعنی تو خیلی چیزا تفاهم داریم،اینجوری خرید کردنم آسون تر میشه،بعدشم رفتیم یه چیزی خوردیم و من قرار بود برم محل کار داداش غرغرو. از مهربون که خدافظی کردم،داشتم میرفتم سمت گاندی، زنگ زدم به غرغرو که کجایی،که یه دفعه دیدم یه دستی زد تو سرم،دیدم بعله غرغرو خان هستن!یعنی کافی بود ۱۰ ثانیه دیرتر از مهربون جدا بشم!همینجوری وسط بلوار وایساده بودیم تا غرغرو جان تلفنشون تموم بشه،برگشتم همونجایی رو که از مهربون جدا شدم رو نگا کردم ، دیدم مهربون وایساده نگام میکنه و میخنده!بعد زنگ زد بهم،هردومون به هم گفتیم دیییییدییییی!!!!؟؟؟
بعد یه کم وایسادیم تا داداش مهربونم از محل کارش بیاد پیشمون،مهربونه هم که اومد ییهو تصمیم گرفت که بره کفش بخره!در نتیجه ما دوباره تمام پاساژای ونک رو گشتیم و من دیگه پدر پاهام دراومد!تو مرکز خرید که بودیم یه دفعه مهربونه تصمیم گرفت به تلافی اینکه مجبورم کرده اون کفشی که نمیخوامو بخرم برام یه چیزی بخره،در نتیجه من صاحب یه پالتوی خوشمل شدم
بعدشم برادرهایمان رفتن یه چیزی خوردند،غرغرو ازمون جدا شد،ما هم رفتیم اون مغازه ای که منتظر بودیم باز کنه،ولی کفش اندازه ی پای مهربونه نداشت،آخه پای برادرم ماشاا.. اندازه ی قبر بچه س!آخر سر بعد از تلاش های فراوان یه کفش خوشملم برا مهربونه گیر آوردیم و راهی خونه ی مادربزرگ شدیم!خلاصه روز پر ماجرایی بود!
یکشنبه هم مامانو بابا اومدن خونه ی مادربزرگ و رفتیم برا باباجونم بخاری خریدیم و من بالاخره تونستم سرچشمه رو ببنیم!به مامانم گفتم:منو اگه اینجا یهو پیاده کنن میشینم همونجا وسط خیابون گریه میکنم!خیلی شلوغ وقدیمی بود و نمیدونم چرا زیاد خانوم نمیدیدم اونجا!همه اقا بودن!ولی خیلی از بافت قدیمیشو بعضی خونه هاش که هنوز همونجوری مونده بود خوشم اومد،از هر جا رد میشدیم مامان و بابا هی توضیح میدادن:اینجا کوچه ی در داره!اینجا امین حضوره،یا ظهوره (یه همچین چیزایی!)بابامم هی میخواست بپرسه از کدوم ور برگردیم وکجا بریم ،هی اسمای قدیمی خیابونا رو میگفت و مامانم هی قاطی میکرد مسیر رو!مادربزرگمم هر جا میخواستیم دور بزنیم و یا دنده عقب بریم هی صلوات میفرستاد و هی میگفت :یا زهرا!!!
خلاصه اوضایی بود!حالا بعد این دو سه روز پر ماجرا ،تو خونه حوصلم هی سر میره!نمیدونم چیکار کنم
مهربون اینا هم امروز همش مهمون بازی دارن و من دارم دق میکنم!همش دلم میخواد منم پیشش باشم!
نخیرم اصلا هم خودخواه و لوس نیستم
کی بود تیکه انداخت؟!هان؟بسه دیگه خیلی نوشتم
فعلا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:16 توسط نیلوفر |
...
جواب نیمه متمرکزا اومد...منم قبول شدم،بالاخره از اون معلق بودن کوفتی اومدم بیرون...ولی حالا دو دلی ولم نمیکنه،نمیدونم چه جوری تصمیم بگیرم...هم زبان رو دوست دارم و هم عاشق دیزاین و طراحی لباس و حال و هوای هنرم
از بچگی وقتی میشستم پای یه کار دستی آرامش میگرفتم،اصلا نمیفهمیدم دوروبرم چی میگذره،یادمه اونقد خودمو لوس کردمو نق زدم تا مادربزرگم بافتنی یادم داد،هنوز مدرسه نمیرفتم،سر انداختن بلد نبودم ،فقط بلد بودم ببافم،اونم دو تا زیر ،سه تا رو،پنج تا زیر!ولی هر چی بود خیلی حالمو خوب میکرد.
از این ور هم این زبان لعنتی دلمو برده،واقعا دوسش دارم،این یه ترمی که درس خوندم واقعا بهم خوش گذشت،من عاشق لحن آدمام تو فیلمای هالیوودی،عاشق اصطلاحایی که به کار میبرن...
عاشق اینم که یه مدت طولانی بشینم با داداش غرغرو انگلیسی حرف بزنم و غش غش بخندم و بگم:grege Im so mad of you please!I have very very friends!!!
ولی من دو سال به خاطر هنر زحمت کشیدم
دوست دارم یکی منو بشونه یه جا بعد با داد و فریاد بگه نیلو میری هنر(یا میری زبان!)حرف هم نباشه!یکی تکلیفمو معلوم کنه!تو خونه ی ما هم که ماشاا... پر از این آدماست!اینقدر زور میگن بهت که دوست داری گریه کنی!!!مامانم میگه نیلو جان هر چی خودت دوست داری مامان جون،تو توی هر دوتا رشته میتونی موفق باشی،منو بابات هیچ زوری بهت نمیکنیم
بعد یه دفعه مثلا وقتی دارم از آشپزخونه میام بیرون میگه راستی نیلو،تو که میگفتی من دیگه میخوام زبانو ادامه بدم پس چی شد؟!بعد مثلا یه جا دیگه نشستیم میگه:نیلو استعدادش تو هنره!
من:



مهربون که اصلا دوست نداره من برم طراحی لباس!نمیدونم چرا!،من خودمو کشتم و کلی براش از موقعیتای کاری این رشته گفتم و از این حرفا،آخر سرم میدونم برا اینکه ناراحتم نکنه قبول کرد و کلی با مهربونی همیشگیش بهم تبریک گفت و کلی لوسم کرد.
خخخخددددددددااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اصلا گور بابای این حرفاااا!!!
من مهربونمو میخوااااااااااااااااااام،دلم تنگ شده براش![]()
الآن قشنگ فهمیدین تو مخ دیوونم چی میگذره دیگه!؟
فعلا
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:36 توسط نیلوفر |
...
خوفین؟آیا؟ تو شرکت آب موجود نمیباشد!یعنی لوله ها یخ زده،بعد چند جا لوله ترکیده !بعد ما کلی گناه داریم ... بالاخره امروز بعد از یک ماه عشقمو دیدم و هنوزم از اثراتش شنگولم! آخه نمیدونم چرا این امتحانای مهربون تموم نمیشد؟!امتحانای من؟نه...من که امتحان ندارم که... کلی خوش گذشت،یه سی دی براش زده بودم که آهنگایی که دوست داشتم توش بود،یه سری آهنگای لایت و آلبوم rihanna،بعد کلی تو ماشین با آهنگاش ورجه وورجه کردم و خوندم،خلاصه کلی خل شده بودم،فکر کنم تا حالا مهربون این رومو ندیده بود!اول رفتیم پارک طالقانی،این پارک طالقانی برا ما شده امام زاده!هر جا باشیم باید بریم اونجا یه سلام بدیم و بعد بریم جاهای دیگه.بعد مهربون جونم منو برد ستارخان یه شیر پسته ی خوشمسه ی خوشمسه بهم داد.بعدشم دوباره منو رسوند مترو،ایندفعه ناراحت نبودم...همه چی خوب بود...یه حس آرامش خوب داشتم،اینقد شیطونی کرده بودم که تو مترو تا مقصد خوابیدم!همه چی خیلی خوب بود، همونطور که میخواستم وقتی رسیدم خونه بابام با حالت از همه جا بیخبر پرسید :خب...حالا کجاها با برکه رفتین خرید؟ من: بابام:خب گرفت حالا؟ من: بابام:ا...خب اینهمه راه رفتین تا اونجا نخریدین؟خب تو بهش قرض میدادی من:باباااااااااا خب چیزای دیگه هم خریدیم که نمیتونم بگم! بابا:آها..خب بابا جون خسته نباشی من: فعلا
بغل شرکت دارن یه ساختمون میسازن و هی از اونجا برامون آب میارن ولی خب به درد نمیخوره که!بعد نمیدونم من چرا این روزا تو شرکت هی دستشوییم میگیره!!؟
خلاصه کلی مشکلات داریم،آهان طی اقداماتی که منو مریم کردیم و حرفی که از دهن مهندس ییهو پرید بیرون فهمیدیم که این منشی جدید که روزایی که من نیستم میاد ،مقادیری زیرآب زن میباشد.من نمیدونم چه لزومی داره که ادما اینجوری باشن...اه مسخره ست.![]()
یعنی مهم نیست...مهم دیدن مهربون جوووونم بووود.(دارین درصد لاو رو؟!)آخه مهربون نمیدونم چه اخلاقی داره ،بچم وقتی امتحان داره تبدیل میشه به درس!
صب تا شب میشینه درس میخونه،ول نمیکنه که،دیگه من به کتاباش حسودیم میشه،فکر کن از صب تا شب میچسبه بهشون خب من غیرتی میشم آخه!البته حق داشت آخه این ترم ،ترم آخرش بود و راه نداشت که درسی رو بیفته،برا همین دیگه سنگ تموم گذاشت.امروز از صب کلی ذوقولی بودم،زنگ زدم به مهربون گفت هر ساعتی تو بخوای من میام چون بابام خونست و ماشین دستمه ،منم گفتم چه خوف!بعد یه ساعت زودتر از شرکت با مریم زدیم بیرون،تو راه به مامان اس ام اس دادم و اطلاعات لازم رو دادم!(همراه با پاچه خواری
)یه کم بیرون مترو منتظر شدم تا آقا اومدن!منو ندید و رفت یه کم جلوتر وایساد،همینجوری که از جلوم رد میشد یه لحظه یادم رفت که دوست پسر خودمه!همینجوری وایساده بودم نگاش میکردم،اینقده خوشگل شده بووووود
بزرگ شده بود!نشستم تو ماشین بعد سلام و احوالپرسی تمام دلتنگیمو شوق وذوقمو تو دستم جمع کردم و بازوشو چلوندم!اه امان از دست این مملکت اسلامی!ادمو تو معذورات قرار میده شدید!
باعث میشه بازوی مهربونم درد بگیره.
بعد که یه کم نگاش کردم فهمیدم به خاطر این فکر کردم بزرگ شده که ریشاشو گذاشته بود بلند بشه. با اینکه از ریش بدم میاد ولی خیلی بهش میومد.

هان...رفتیم سپه سالار...میخواست کفش بگیره فکر کنم!
نه...یعنی قبلش چیزای دیگه خریده بود،بعد یه کفشی دید خیلی خوشش اومد ولی پولش نرسید بگیرتش،حالا حتما میخواد با مامانش بره بگیره!(دارین درجه ی تخیل رو؟)

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 22:41 توسط نیلوفر |
...
امروز شرکت تعطیله و ما بسی خوشحال میباشیم و حتی یک کلمه هم درس نخواندیم
...
میدونم خیلی وقته نبودم.اینقدر که شلوغ بودم!جدی میگم!فکر کنم تو این مدت از نظر فکری یه دفعه چند سال بزرگ شدم!آدمها رو دیگه از یه دید دیگه نگاه میکنم...یاد گرفتم که بعضی موقع ها باید دید منفی هم داشت...من یه نیلوفر بودم که تا حالا تو زندگیم زیاد با آدمهای بد از نزدیک برخورد نداشتم...هر چی بوده خوبی بوده ولی حالا که تنها وارد یه محیط جدید(اجتماع واقعی!)شدم مجبور شدم که یه دیوار نا مرئی دور خودم بکشم.ولی برام خیلی مفید بوده خدا روشکر الآن تو یه محیط آشنا دارم کار میکنم، و از قبل با آدمای دورو برم آشنا بودم. خوبه که تو این محیط دارم چیز یاد میگیرم.
...
امتحانام از هفته ی دیگه شروع میشه،زیاد نگران نیستم چون چیزایی رو که میخونم واقعا دوست دارم،فقط محیط دانشگاه یه کم زده تو ذوقم،پسرا که واقعا شورشو درآوردن،ترم پایینی ها که هنوز تو جو دبیرستانن و برات سوت میزنن!
و ترم بالایی ها هم که انگار از دماغ فیل افتادن!دخترا هم همینطور!!! ولی مهم نیست تو اکیپی که هستم همه خوبن و همه چی رو به راهه.
...
مهربون هم که امتحاناش همه افتاده پشت سر هم و بیچاره وقت سر خاروندن نداره،امروزم یه لوس بازی اساسی از خودم درآوردم که حالم از خودم به هم خورد!بعدشم که با اس ام اس از مهربون معذرت خواهی کردم با قربون صدقه گفت:من هیچ وقت از دستت ناراحت نمیشم!اینجا بود که دیگه تمایل شدیدی برای فرو رفتن به اعماق زمین داشتم!
دوست داشتم بهم بد و بیرا بگه که عذاب وجدان نگیرم!
علاقم نسبت بهش هر روز داره زیاد و زیاد تر میشه و این خیلی سخته...یه وقتایی خیلی احتیاج دارم پیشم باشه و وقتی نیست واقعا عذابه...![]()
...
دوست جونا نزارین تنها باشم ،باشه؟
دوستون دارم
فعلا
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 17:45 توسط نیلوفر |
...
اینجوری که حساب کردم این ماه هیچی از حقوقم نمیمونه.
چه رویاهایی که در سر نداشتم ها!اکشال نداره خدا گنده ست!
...
داداش غرغرو دیوونه شده...یعنی..نمیدونم افتاده تو یه دوره از زندگیش که نمیدونه چه خبره و چرا و چگونه و از این حرفا،تا دیشب باغ بود،وقتی رسیدم خونه بدوبدو رفتم تو اتاقش، داشت با داداش مهربونه حرف میزد،ریش درآورده بود،هم غمگین بود هم یه لبخند رو لبش بود.اولین بار بود که اینقدر دلم براش تنگ شده بود،آخه فقط دلتنگی نبود،نگرانی هم باهاش قاطی شده بود،بغلم کرد،گریه م گرفت...این وسط پیشی(دوست دخترش)هم گناه داره...دوسش داره ولی تا اونجا که من میدونم داداش غرغرو باهاش به هم زده...تو این چند روز همش زنگ میزد به مامانم و گریه میکرد..همش به من اس ام اس میزد و میپرسید:زنگ نزده خونه؟بمیرم براش
خدایا به داداش غرغروم یه راهی نشون بده که همه چی درست بشه.
...
دیروز یه کم زود تر از سرکار جیم شدم و رفتم تهران پیش مهربون،دیگه نمیدونم چه غلطی بکنم،تمام هفته به این امیدم که زودتر هفته تموم بشه و مهربون رو ببینم که از دلتنگیم کم بشه ولی از لحظه ای که میبینمش دلم هی بیشتر تنگ میشه
اینجوری وقتی که داریم از هم جدا میشیم دیگه میشم مثل برج زهرمار!مهربون دیروز میگفت:نیلو من از این یه اخلاقت خیلی بدم میاد،امروز این همه بهمون خوش گذشت،خندیدیم،پیش هم بودیم ،همیشه موقع رفتن با این قیافه ی غمگینت یه خاطره ی بد میزاری تو ذهنم،منم هیچی نگفتم و یه خداحافظی کردم که فکر کنم فقط خودم شنیدم!وقتی پله برقی جان لطف کردن منو رسوندن اون بالا، مهربون زنگ زد به گوشیم ولی اینقدر حالم بد بود که گفتم الان صداشو بشنوم گریه م میگیره،جوابشو ندادم ،اس ام اس زد:نفسی چرا گوشیتو جواب نمیدی ،میخواستم بگم از پله ها که داشتی میرفتی بالا ،وایساده بودم و نگات میکردم،جوجوی منی.دیگه دلم میخواست زار بزنم،شبم که زنگ زدم به مهربون مثل همیشه آرومم کرد،بهش گفتم چرا اینقدر عنق میشم،گفت:تازه شدی مثل من...منم از اون اول اینجوری بودم،ولی نشون نمیدادم که تو ناراحت نشی.
بعدشم کلی لوسم کرد،دوسش دارم،دوسش دارم،دوسش دارم
...
فعلا
...
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 9:36 توسط نیلوفر |
...
نمیدونم چرا کامپیوترمون منو سرکار گذاشته بود!؟تو این مدت هر وقت اومدم کانکت بشم نشد که نشد امروز کلی غرغر کردم به داداش مهربونه که یالا بیا ببین این چشه!اونم اومد نشست پشت کامی عین آدم کانکت شد! من: ... دمو دادم ولی رئیس داداش غرغرو قبولم نکرد...نمیدونم چرا؟داداشمو صدا کرده بهش گفته:هنوز آمادگیه تدریس نداره ولی بگو ترم بهار حتما بازم بیاد برا دمو!(عمرا دیگه پامو بزارم اونجا!) همه میگفتن کارم از همه بهتر بود . خیلی رو کلاس تسلط داشتم!میگفتن شما رو حتما قبول میکنه!موقعی هم که داشت ایرادای همه رو میگفت به من که رسید فقط سکوت کرد چون هیچ ایرادی رو یادداشت نکرده بود!تنها ایرادی که بعد کلی مننو من تونست بگیره این بود :چرا شما وقتی کلمه های جدید رو روی تخته مینویسی پشتتو نگا نمیکنی شاید یکی داره شلوغ میکنه!منم گفتم آقای()اگه کسی شلوغ کنه مسلما یه صدایی ازش درمیاد و من برمیگردم پشتمو نگا میکنم اینا که ماشالا همه شون از من یه شش هفت سالی بزرگترن !هیچ کدومشونم شلوغ نکردن خب! ... الآن یه هفته ست دارم تو شرکت یکی از دوستامون کار میکنم!وای خیلی سخته ...فکر کنین من تا دیروزش با آرش (مدیر عامل اونجا)کلی شوخی میکردمو از سر و کلش میرفتم بالا حالا باید خیلی رسمی بگم:آقای فلانی از شرکت فلان باهاتون تماس گرفتن!وصل کنم صحبت کنین؟! ولی واقعا میخوام سعی کنم اینکارو بکنم،چون دیگه نمیخوام از مامانم پول بگیرم و اینجوری اگه پولم تموم بشه دیگه کسی به دادم نمیرسه! ... دیشب با داداش غرغرو رفتیم بیرون ، خرید کنیم توی پاساژ تو هر مغازه ای رفتیم همه یه جوری تیکه انداختن که انگار ما زن و شوهریم!هر دفعه هی برادرم مجبور بود بگه: البته ما خواهر برادریم! آخر سر غرغرو گفت :بیا زودتر بریم اینا الآن مارو دستی دستی عقد میکنن!راستی بعد مدتها موقعی که غرغرو پولدار بود باهاش رفتم بیرون برا همین یه جفت گوشواره ی خوشگل نصیبم شد! فعلا![]()
![]()
![]()
![]()
(حدس زدین چیکارم دیگه
)تمام مدت هی آرش داره چشم و ابرو میاد که من سوتی ندم یه دفعه!خیلی خوبه چون دوست صمیمیم مریم هم اونجاست(براشون رو نقشه ها کار میکنه) و کلی خوش میگذره،تقریبا همه رو اونجا از قبل میشناسم و اصلا اضطراب ندارم،حقوقشم برا من که کلا ۱۶ روز تو ماه میرم اونجا واقعا خوووبه.روز اول وقتی از شرکت برگشتم خونه و زنگ زدم به مهربون،فقط تا نیم ساعت داشت نصیحتم میکرد که حالا که داری میری سر کار، جون من این ول خرجیاتو بزار کنار و بزار یه قرون پول تو جیبت باشه!بعدشم تا دو ساعت داشت به من حالی میکرد که یه کاری به نام پول پس انداز کردن هم وجود داره و چه جوری میشه اینکارو کرد!و اینکار برا آیندم خوبه و از این حرفا

![]()

![]()
+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 14:41 توسط نیلوفر |
...
میخوام از این به بعد اینجا به بداخلاق بگم مهربون!خوبه؟
مهربون من،عشق،نفس،زندگی

-پنج شنبه چقدر زود اومد و رفت!چند ساعتی هم که با مهربون بودم خیلی خیلی زود گذشت!مهربونم نمیدونم چی شده بود زده بود تو دنده ی شوخی،بیچارم کرد،حالا من هی ناراحت،غصه دار،دپرس(به قول داداش غرغروهه دوباره هرمونات پرکار شده بودن!
)
این مهربون که نمیفهمید!هی فکر میکرد من از دستش ناراحتم هی میخواست با شوخی و خنده از دلم دربیاره و جواب معکوس میگرفت!خلاصه روز خوبی نبود،یعنی اون چیزی که انتظار داشتم نبود.تو راه برگشت هم کلی غصه خوردم که با اخلاق مسخره م روزمو با مهربون خراب کردم
-امروز قراره برم مصاحبه برا کار،خدا کنه این رئیس داداش غرغرو دیوونه بازی درنیاره و منو قبول کنه،حد اقل بزاره دمو بدم!دیشب غرغرو مثلا داشت باهام مصاحبه میکرد. یه لحظه رفتم تو حس فکر کردم جدی یارو نشسته جلوم،اینقدر هل کردم ،شروع کردم به چرت و پرت گفتن!داداش غرغروهه یه دفعه برگشت نگام کرد و گفت:چه مرگت شد یه دفعه!؟
خوبی تو؟
من:

I is a umbrella plz!
-دیشب داداش مهربونه رو زوری بردم پیاده روی!بیچاره دیگه داشت دنبالم میدوید!ولی اینقدر حال داد،چون لنگاش درازه همیشه من باید تو خیابون میدویدم دنبالش ولی ایندفه برعکس بود
بعد آخر حرفامون طی اعترافاتی از طرف من به این نتیجه رسیدیم که افتادیم گیر دو تا آدم دیوونه!و هر دو تا دو ساعت هنگ بودیم . هی میگفتیم:وا!نننههههه!دیوونن این دوتا!حالا چیکار کنیم!؟اسکلا!(حالا بعدا توضیح میدم)
-فعلا
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 12:3 توسط نیلوفر |
...
-اینقدر زندگی در حال حاضر خوب میباشد!
میترسم خودمو چشم بزنم...جدی میگم.هر وقت فکرم آرومه همه چی خوب میشه،یه مدت فکرم خیلی شلوغ بود،اکثر شبا، طرفای ۴ یه دفعه از خواب میپریدم و دیگه خوابم نمیبرد و کلی فکرای جورواجور بیخود میومد تو کلم!دیوونم من!
-من عذاب وجدان دارم دیگه تو این وبلاگ به بداخلاق بگم بداخلاق!آخه بچم خیلی مهربون شده،واقعا گناه داره بهش بگم بداخلاق،تروخدا یه اسم پیشنهاد کنین من بزارم رو این طفل معصوم![]()
-درسای دانشگاه اونقدر هم که فکر میکردم آسون نیست و من از اول ترم تقریبا هیچی درس نخوندم،و خدا کمکم میکند انشا الله! ![]()
ـچند روز پیش بداخلاق یه اس ام اس برام زد که:
اگه یه پاک کن جادویی داشتی کدوم یک از خصوصیات منو پاک میکردی(رک بگو)
منم نوشتم:شوخی خرکیاتو!بعد نوشتم حالا تو کدوم رو از مال من پاک میکردی؟
بداخلاق:هیچ کدومو،همشو دوست دارم.
منم کلی عذاب وجدان گرفتم و براش زدم:
تروخدا یه چیزی بگو اینجوری من عذاب وجدان میگیرم خب!
بداخلاق:سر هر ماه قاطی کردنات رو!
من:![]()
![]()
![]()
-آخ(از ته دل بود ها!)امروز رفتم وبلاگ گردی بعد مدت زیادی تونستم دوباره وبلاگ (تو را من چشم در راهم) رو پیدا کنم.وای اینقدر حالم خوب شد،درصد لاوم کلی رفت بالا
،بد اخلاق هم پیشم نبود هی به جاش اس ام اس عشقولانه براش میزدم،بعد به این نتیجه رسیدم که من و اون چه راه درازی رو در پیش داریم...بعد یه دفعه کلی غمگین شدم،بعضی شبا بعد اینکه به هم تلفنی شب بخیر میگیم اینقدر دلم تنگ میشه که هی گوشیمو میبوسم و تو بغلم فشار میدم تا خوابم میبره،
خلاصه گوشی بیچاره تا صبح زیر دست و پام له میشه!
-...........
-خیلی مونده تا ۵شنبه؟![]()
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:35 توسط نیلوفر |
سلام
اصلا هم دوست داشتم نیام،تازه شم قهرم باهاتون!(اینا همه کودک درونم بود!)
نیومدم چون دوباره رگ خردادی مامانم گل کرد و همینجوری الکی گفت من پول تلفنو نمیدم!بعد تلفنمون یه طرفه شد!اینجوری شد که من از دنیای گسترده ی اینترنت دور ماندم.و حدودا یه ماه نتونستم بیام اینجا.
راستی منم به جمع اونایی پیوستم که هر کی رو ببینن میگن:دانشگاه اصلا اون چیزی که فکرشو میکنی نیست!باور کن!به خدا!به جون خودما!خانواده ی بداخلاق هم مثل اینکه کلی شنگول شدن ،فهمیدن قبول شدم.دیدی مامان بداخلاق جون،هم کلی به پسرت زنگ زدم هم دانشگاه قبول شدم!به این نتیجه میرسیم که این دو تا کار هیچ ربطی به هم ندارن!
مامان جونم رفته مشهد،فردا صبح برمیگرده،با دو تا از همکاراش رفته،آخی،واقعا لازمش بود بیچاره،کلی خستگیش در رفت،دور از خانواده،یه کم آرامش...
اینقدر تو این مدت از نظر مغزی چرخ و فلک زدم که اثارش تا امروزم باهام بود،از همه نظر،زندگی،کار،آینده ی کوفتی که تا حالا جدی بهش فکر نکرده بودم و خلاصه همه چی.اینقدر حالم بد بود، تبدیل شده بودم به یه آدم غرغروی لوس مسخره، بیچاره این بداخلاق خدا بهش صبر عیوب بده انشا الله!دیروز رفتم بین کلاساش ببینمش،رفتیم پارک پردیسان،همینجوری نشسته بودیم میان سبزه ها ودرختان و کوهساران حرف میزدیم
یه دفعه بداخلاق گفت:خب دیگه نیلو بریم من یه ربع دیگه کلاسم شروع میشه ،الانم بریم من ۱۰ دقیقه دیر میرسم،استادشم خیلی خره گیر میده بهم!گفتم:نخیرم نمیخواد بری کلاس،من این همه راه اومدم حالا میخوای بری؟
هیچی دیگه از بداخلاق التماس که به خدا را نداره مگه من بدم میاد بمونم،هی من میگفتم بری منم میرم دیگه پشت سرمو نگا نمیکنم،آخرسر در حالیکه اون داشت خواهش میکرد که نیلو آدم باش، من عین یابو سرمو انداختم پایین رفتم،هی از پایین گفت نرو وایسا من برسم بهت،تنها نرو بالا،هی من وانمود میکردم نمیشنوم،آخرسر گفت:خب نمیرم بیا پایین،همینکه رسیدم جلوش چشمتون روز بد نبینه یه دادی کشید سرم که نزدیک بود جدی جدی بزنم زیر گریه،گفت:بسه دیگه تازگیا چه مرگته دیگه این لوس بازیاتو از حد گذروندی،هی میگم تنهایی نرو بالا اذیتت میکنن گوش نمیدی!و خلاصه کلی دعوام کرد،منم عین بچه ها لب و لوچمو آویزون کردم و نگاش کردم.گفت :خب بشین یه ربع دیگه میریم دیر که شد حالا این یه کمم روش!(الآن که دارم تایپ میکنم عرقی از شرم بر پیشانیم نشسته!
)گفتم:نمیخوام دعوام کردی،
(اینجا فیلم هندی میشه)دستمو چند بار تند تند بوس کرد گفت:ببخشید ناراحت نشو دیگه
من:![]()
آقا این یه ربع نرفتن همانا و کلاس نرفتن آقا هم همانا![]()
کی گفت من لوسم؟هان ؟چی داداش؟
خیلی خوش گذشت،یه چیزایی رو بهش گفتم که مثل خوره اذیتم میکرد ولی بهش نگفته بودم،و خلاصه حالم واقعااااااا خوب شد،تا آریا شهرم با هم بودیم و کلی ساندویچ شدیم!
همین دیگه،من برم به این مردای خانواده شام بدم تا خودمو کباب نکردن بخورن،
فعلا
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 20:5 توسط نیلوفر |
سلام
من سرما خوردم!دارم میمیرم![]()
البته الان خیلی بهترم،ولی دیروز واقعا یکی از بدترین روزای عمرم بود،چون تو اوج سرما خوردگیم مجبور
شدم برم دانشگاه ثبت نام،صبحشم با مامانم دعوام شده بود و کلی گریه کرده بودم،نگین نیلو چه نازک
نارنجیه، من نسبت به مامانم خیلی حساسم،طاقت ندارم ازم ناراحت باشه،حالا هی میخوام بگم
مامان به خدا منظور من این نبود!هی گریم میگیره!خلاصه وضع بدی بود.![]()
بابام ما رو رسوند دم دانشگاه،یکی دو ساعت که گذشت دیدم چرا سرم قیلی ویلی میره، فهمیدم که از
دیروز عصرش هیچی نخوردم،حالا حالم بددددد،هی یه سری فرم کوفتی رو باید از این اتاق ببرم اون اتاق
،هر اتاقی هم که میرفتم یه کم از فرمه میکندن ،بعد یه جایی رو امضا میکردن،همینجوری که داشتم
حرص میخوردم خانومه امضا کرد و گفت :برو اتاق بغلی،منم سرمو انداختم رفتم تو.یه کم ادمای اتاقو نگا
کردم بعد پیش خودم گفتم چرا این خانومه اینقد با حجابه!؟چگونه؟!بعد چرا اون یکی آقاهه اینقد مثبته؟!
تو همین فکرا بودم که خانومه گفت:ببخشیدآستینای مانتوی شما همینقده؟منم هل شدم
گفتم:نه خانوم این یه تیکه داشته بعد شکافته هنوز وقت نکردم بدوزم سرش!![]()
بعد آقاهه گفت:خانوم فلانی به ایشون حسابی باید تذکر بدیم مقنعه شونم خیلی عقبه!بعد که رفتم
آقاهه هم فرممو امضا کنه رو کارتشو نگاه کردم دیدم نوشته مسئول گزینش! جا داره به خودم تبریک
بگم که دوزاریم خیلی ززززود افتاد!!!
اینجا هم جا داره از سیستم بانکی کشورمون کمال تشکرو به جا بیارم که باعث شدن من دقیقا ۳ ساعت
وایسم تو صف که فیش واریز کنم،اینجوری به طبیعت کشورمونم کلی کمک شد!تو صف داداش کوچیکه
ی یکی از این دخترا هم گیر داده بود به من بدبخت!در حالیکه داشت چشمای منو درمیاورد پسره ی
فینقیلی به خواهرش گفت:این از(نمیدونم کی کی!) خوشگلتره!خواهره هم منو نیگا کرد و خیلی ریلکس لبخند زد! همین!
پسره فوقش ۱۰ سالش بودا ،بدبختم کرد،هی میومد
میچسبید به من!یا میومد رد میشد، دستشو میگرفت به بازوهام رد میشد که مثلا جا نیست من رد
بشم!نمیتونستم هم چیزی بگم چون یه مامان سلیطه ای داشت که خدا میدونه!آخر سر
پسره برگشت گفت:کیفتو چند خریدی؟منم تمام عصبانیتمو جمع کردم تو یه جمله و برگشتم گفتم :چی
میگی تووو؟پسره گفت:هیچی ببخشید!خدا رو شکر دیگه نیومد دوروبرم!
در اینجا جا داره از بعضی
مادرای عزیزمونم بابت تربیت بچه های گلشون تشکر کنم!
وای وقتی نشستیم تو ماشین دیگه نا نداشتم حرف بزنم،فقط با حالت معصومانه ای
گفتم:مامان...شیرینی... از رنگارنگ
تو ماشین و در ماه مبارک رمضان دو تا شیرینی شکلاتی را یک جا نوش جان کردیم، خب.ببخشید!
شبم که دیگه اوج اوج مریضیم بود و کلی تب داشتم،آخر شب که با بداخلاق حرف زدم اینقده حالم یه
دفعه خوب شد،به خدا دروغ نمیگم،صداش آرومم میکنه...![]()
همین دیگه،از شنبه هم باید برم سر کلاس،خیلی زوده به خدا!
بایدبرم کلاس طراحی برا این امتحان عملی کوفتیه آبان ماه!دعا کنین قبول بشم و مجبور نشم آزاد ادامه
بدم،آخه من دلم طراحی لباس میخوااااااااد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:38 توسط نیلوفر |
| ||||||